• بیوگرافی

















  • صفحۀ سایت در فیس بوک

  • مطالب پسندیده در فیس بوک

  • زندگینامه مختصر فرخی سیستانی

     

             ابوالحسن علی بن جولوغ سیستانی متخلص به فرخی یکی از استادان بزرگ شعر فارسی ـ دری است. آگاهی ما در باره زندگی فرخی بسان بیشتر شاعران آن دوران بسیار اندک است. حتی تاریخ زاده شدن این شاعر پرآوازه تا هنوز روشن نیست. اما به سبب اینکه سالی چند پس از کشته شدن دقیقی بلخی، آنهم در جوانی به دربار چغانیان پیوسته است و هنگام وفات نیز به گفته لبیبی شاعر معاصر وی هنوز در شمار جوانان بوده ، ظاهرا در حدود ربع چهارم سده چهارم تولد شده باشد. سال وفات اورا لطف علی بیک آذر 470 هـ.ق. میداند، اما هیچ مأخذ دیگری این سال را تأیید نمیکند. از آنجا که فرخی بعد از سلطان مسعود مدح هیچ پادشاهی از سلسله غزنویان در دیوان او نیامده است، (سلطان مسعود در سال 432 هـ.ق. وفات کرده است) تاریخ مرگ شاعر که در «آتشکده آذر» آمده پذیرفتنی نیست. رضاقلی خان هدایت سال وفات او را 429 هـ ق. میداند. در دیوان او تنها یازده قصیده در مدح مسعود آمده است و این میرساند که شاعر پیش از سلطان مسعود وفات یافته است.

             نام پدر شاعر نیز عجیب است. اسم پدر فرخی در چهار مقاله، لباب الاالباب و تذکره الشعرا و هفت اقلیم  «جولوغ» آمده، اما در آتشکده آذر «قلوع» و در قاموس الاعلام «تلوغ» ضبط شده است که برخی آن را با واژه «قلق» یا «غلق» ترکی به معنی خدمت مرتبط دانسته اند. اما داکتر معین ضبط آتشکده را بعید میداند و جولوغ را احتمال داده است که با «جولخ» و «جولق» (بافته پشمینه) ، «جولقی» (پشمینه پوش) و جولاه و جولاهک (بافنده) مربوط ساخته است. نظر نگارنده این سطور در این مورد این است که این کلمه صورت دیگر واژه ترکی «اولوغ» به معنی «بزرگ» باید باشد، زیرا در برخی از لهجه های ترکی «او» بصورت «ج» نیز تلفظ میشود.

    دولتشاه سمرقندی فرخی را ترمذی میداند که این سخن خطایی بیش نیست و سبب اش هم زندگی کوتاه فرخی در چغانیان بوده است و بس. خود فرخی بارها اصل و نسب سیستانی خویش را ا افتخاریادآور شده است و نمیتوان در این باره دچار شک و تردید شد:

    من قیاس از سیستان آرم که این شهر منست

                                            در پی خویشان زشهر خویشتن دارم خبر

    چون بسیج راه کردم سوی بست از سیستان

                                           شب همی تحویل کرد از اختر بر آسمان

    بنابر نوشته مآخذ، پدر او یکی از غلامان امیر خلف بانو بن احمد آخرین امیر صفاریان در سیستان بوده است. فرخی در جوانی علوم مختلف را فرا گرفت ودر نواختن آلات موسیقی مهارت قوی یافت.

    برخی از تذکره نگاران فرخی را حکیم نوشته اند، واستاد دبیر سیاقی نیز دیوان اورا تحت نام « دیوان حکیم فرخی سیستانی» چاپ نموده است. اما طوریکه از دیوانش بر می آید، او مسایل حکمی و دانشی را در دیوانش نیاورده و از اصطلاحات علمی هیچ استفاده ای نکرده، در حالیکه معاصرانش از قبیل: ناصر خسرو، عنصری، فردوسی، منوچهری و دیگران به نحوی از مفاهیم و اصطلاحات علمی در شعر استفاده کرده اند. نابرین حکیم بودن وی نیز قابل تأمل است.

    طوریکه میدانیم سلطان محمود غزنوی در سال 381 هجری قمری سیستان را تصرف نموده، حکومت آن ولایت را به برادر خود ـ امیرنصر ـ سپرد. از این به بعد فرخی ناچار شد به جستجوی جایی دیگر برآید. بنابر نوشته بسیاری منابع، فرخی  نخست در نزد یکی از دهگانان سیستان خدمت کرد و او وعده داد که سالانه مقدار دوصد کیل غله و صد درهم سامانی برایش بدهد و او چند سالی با این وجه بساخت، اما وقتیکه زن گرفت، اینها دیگر برایش بسنده نبود. پس فرخی بر آن شد که در جایی دیگر بدنبال بخت خود بگردد. او با پرس وجو از کسانی که به سیستان می آمدند، دریافت که امرای چغانی مشوق ادبیات و شعر اند. در این وقت آوازه شاعرنوازی امرای چغانی از مرز های خراسان درگذشته بود . بنا او با جبه ای پس و پیش چاک و با حالتی ناگوار از سر ناگزیری با شعری به نرمی حریر، راهی دربار چغانی شد و پس از طی کردن راهی دراز و دشوار به چغانیان رسید و خواست امیر ابوالمظفر چغانی را ببیند و قصیده ای که در مدح او گفته بود، برایش تقدیم کند.  بهار بود و امیر در داغگاه  و برای دیدن رمه های اسبش به دشت رفته بود. خواجه عمید اسعد وزیر او فرخی را پذیرفت. روستازاده سیستانی وقتی قصیده زیبای «با کاروان حله» را بر خواجه عمیداسعد وزیر چغانی خواند، وزیر را باور نیامد که این شعر ساخته خود او باشد. وقتیکه او به سرتاپای ژولیده و پای افزار چوبین و لباس کهنه این مرد سیستانی نگریست، با خود اندیشید که در پیش رویش مردی نیرنگباز قرار دارد و این بیابانی را توان نوشتن چنین چکامه زیبا نیست، چون برآن شده بود که او را بیازماید، او را گفت: امیر فردا در داغگاه خواهد بود و داغگاه جایی است سرسبز وخرم با گلها و شقایقها که در آن جا کره اسبان را داغ میکنند، قصیده ای نو بگوی و فردا بر امیر بر خوان.

             وقتی خواجه عمید فردای آن روز قصیده ای را که فرخی ـ شاعر ژولیده سیستانی در وصف داغگاه گفته بود، بشنید، از زیبایی و استواری آن به شگفتی درماند و او را به نزد امیر ابوالمظفر چغانی برد و به امیر گفت: امروز بر حضور شما شاعری را آورده ام که از آن زمانی که دقیقی روی برخاک نهفته چنین سخنوری را ندیده بودم. امیر اول باور نکرد که چنین مردی با هیئت ژولیده، چنین سخنور نازک طبعی باشد، اما هنگامیکه فرخی قصیده « با کاروان حله» و سپس قصیده ایکه در وصف داغگاه سروده بود( و این دو قصیده ، الحق یکی از بهترین چکامه های زبان فارسی است) شنید، به شگفتی اندر ماند و به پاداش شعرهایش به او اجازه داد که هر قدر که میتواند از اسب های او جدا کرده بگیرد. وسپس  چهل کره اسب ـ که خود شاعر از گله امیر جدا کرد ـ به پاداش او داد و هدیه های دیگر.  از آن پس فرخی حیات تازه ای را آغاز کرد و زمینه آوازه فرخی فراهم شده بود. او دوران بدبختی و بیچارگی را از یاد برد و به آدمی برخوردار و ناز پرورده تبدیل شد. چنان که گویی هرگز چنان مرحله ای از محرومیت و تلخی را پشت سر نگذاشته است. او چند گاهی در دربار چغانیان بود، اما به زودی دست سلطان محمود به دره چغانیان نیز رسید و فرخی نیز به دربار غزنویان راه یافت. زمان اقامت فرخی در دربار چغانیان نیز به درستی روشن نیست، برخی ها این دوره بسیار کوتاه در حدود دو سال دانسته اند، داکتر صفا این دوره را ده ساله میداند، اما احمد آتش این نظر را قبول ندارد. « قدیم ترین قصیده ایکه فرخی در ستایش محمود غزنوی سروده ، همانا قصیده سفر خوارزم و تسخیر گرگانج و هزاراسب در 408 هـ.ق. بوده است. مطلع این قصیده چنین است:

    برکش ای ترک و به یکسو فگن این جامه جنگ

                                        چنگ برگیر و بنه درقه و شمشیر از چنگ

    بدین ترتیب میتوان تخمین کرد که فرخی بین سالهای 385 تا 387 ق در چغانیان بوده است.»

    چنین مینماید که فرخی نخست به حضور برادر سلطان محمود ـ امیر ابویعقوب یوسف در آمده و تا دیری در خدمت او بوده باشد. زیرا از دوصد سیزده قصیده ای که در دیوانش آمده، چهل قصیده برای امیریوسف سروده شده است. امیریوسف چند وقتی از طرف سلطان، والی شرق خراسان بود. از خلال برخی قصیده های او چنین معلوم میشود که بنابر سعایت دشمنان و رقیبانش وقتی از نظر این امیر افتیده و ناچار به ترک دربار شده است:

    زبان بـدگو ، چــونانکه رسم اوسـت مرا

                                         جدا فگند از آن حق شناس حرمت دان

    بدین غم اندر بگذاشتم ، ســـه سال تمام

                                         چنین سیــه روز همانا گذاشتن نتـــوان

    چو پیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق

                                          امیـــد خــویش فگندم ه دستگیر زمان

    این «دستگیر زمان» همانا پسر بزرگ سلطان محمود ـ امیر محمد بوده و فرخی با میانجیگری او توانست دوباره به  امیر یوسف نزدیک شود.  از خلال قصاید فرخی چنین استنباط میگردد که او با امیر محمد پسر بزرگ محمود رابطه خوبی داشته و ظاهرا بواسطه او به حضور سلطان معرفی شده است. در دیوان فرخی سی و پنج قصیده در مدح محمد موجود است و حاکی از روابط خاص او با این شهزاده فرهنگ دوست است. فرخی این شهزاده را از نظر فرهنگی و ادبی از دیگران برتر از دیگران و او را در شناخت و نقد شعر ماهر دانسته است:

    سخن شناسی کز بیم نقد کردن او        شود زبان سخنگوی گنگ و یافه درای

    ویا:

    نقدی کند درست و درو هیچ عیب نی        کان نقد را وفا نکند شعر بحتری

             شاعر جوان و خوشگذران سیستانی را از حدود سال 390 هـ ق . در خدمت سلطان بلامنازع غزنه (سلطان محمود غزنوی) می بینیم؛ جایی که در آن فرخی از نعمت و ثروت و حرمت بسیار برخوردار گردید و تا آنجا به سلطان نزدیک شد که در سفر و حضر در خدمت وی بسر میبرد. فرخی علاوه بر شاعری آوازی خوش داشت و ساز هم خوب مینواخت و عموما به موسیقی دسترسی کامل داشت. چیره دستی اش در موسیقی بر چکامه هایش نیز سخت تأثیر گذاشته است. اشعار او آهنگی شگفت انگیز دارند.  این مایه هنر برای رسیدن او به حیات افسانه ای کافی بود و الحق که فرخی در این راه چیزی فروگذار نکرد ودر زندگی مادی کمبودی نداشت. خوشگذرانی و کامجویی با سرشت او عجین شده بود و خوی ستایشگری و خوش آمدگویی جزئی از منش فردی او بشمار می آمد. با این خلق و خوی فرخی چشم به کانون قدرت دوخته بود؛ بنابرین غیر از سلطان هرکه را صاحب اندک شوکتی میدید، از وزیران وقت گرفته تا امیریوسف برادر سلطان محمود وبرخی از سران سپاه، همه را ستایش میکرد و صله دریافت میکرد. او در حدود بیست و پنج نفر از شاهان، امیران ، وزیران و بزرگان عصر را مدح گفته است. چهل و پنج قصیده دیوانش در مدح بزرگان عصر از جمله احمد حسن میمندی وزیر و دیگران است. اما باید یادآوری نمود که همیشه بخت با او یار نبود، چنانکه باری با آنکه سیزده سال در دربار خدمت کرده بود، مورد بیمهری سلطان قرار گرفت و از دربار رانده شد و حق آنرا نداشت که دربار ظاهر شود. به گفته خودش سبب این بیمهری سلطان محمود بدگویی رقیبان او بوده و آنها به سلطان سخن چینی کرده بودند که فرخی با یکی از نزدیکان سلطان شراب خورده است:

             شاه از من به دل گران گشته است          بــه گناهی کـه بیگناهم از آن

    سخنی باز شــــــد بــه مجلس شاه          بیشتر بــود از آن سخن بهتان

    سخن آن بود که باده خورد همی           به فلان جای فرخی و به فلان

    خـوردم آنجــا دوسه قـــدح سبکی          بــودم آنجا بدان سبب مهمان

    چنانکه از برخی ابیات او بر می آید این وضع تا دو سال دوام میکند و شاعر مجبور میشود که غلامان خود را بفروشد. فرخی در یک قصیده دیگرش خطاب به سلطان میگوید:

    دی کسی گفت که اجری تو چند است از میر

                                              گفتم اجری من ای دوست فزون از هنرم

    جز که امروز دو سال است که بی امر امیر

                                             نیست از نان و جــو اسب نشـــان و خبرم

    کسی که این پرسش را از وی کرده بود، پیشنهاد یاری میدهد ، اما پاسخ فرخی این است که نمیتواند جز امیر خدمت دیگری را کرده نمیتواند:

    گفت بدهم، چندان که بخواهی بستان       گفتم اندوه مخور هست هنوز این قدرم

    نه نکو باشد از من نه پسندیده که من      خدمت میر کنم نان ز دگر جای خورم

    از خلال این ابیات معلوم میشود که سلطان این اشتباه او را عفو نموده و باز او را به دربار خواسته بود. اما در این آشتی پای کسی دیگر در میان بوده یا خیر؟ آشکار نیست.

             مرگ سلطان محمود غزنوی در سال 421 هـ.ق. بر فرخی بسیار گران آمد. با مرگ سلطان به نظر می آمد همه آرزوها و شادیهای او نیز از بین رفته بود و غزنین دیگر زیبایی و دلربایی پیشین را نداشت. مرثیه ایکه فرخی در مرگ وی سروده، نشان میدهد که شاعر سرخوش و بی اندوه ما، سرانجام تلخی غم را تجربه کرده است:

             شهر غزنین نه همان است که من دیدم پار

                                                   چه فتاده است که امسال دگرگون شده کار

    کویها بینم پرشورش و سرتاسر کوی

                                             همچو پر جوشش و جوشش همه از خیل سوار

             رسته ها بینم بی مردم و در های دکان

                                                 همه بربستـــه وبر در زده هـریک مســـمار

             مهتران بینم بر روی زنان همچو زنان

                                                 چشمها کرده زخونـــابــه بـــه رنگ گلنــار

             خیز شاها که رسولان شهان آمده اند

                                                 هــدیــه هـــا دارند آورده فــراوان و نثـــار

             بعد از سلطان محمود فرخی دلشکسته و اندوه زده، به دربار سلطان محمد پیوست و بعد که قدرت سیاسی را پسر دیگر محمود ـ سلطان مسعود میگیرد ، فرخی مداح وی میشود و تا پایان عمرش ـ که در سال 429 هـ ق. به سر آمد ـ به ستایش این پادشاه میپردازد. از قطعه شعری که لبیبی، دوست شاعر در سوگ وی سروده، چنان بر می آید که فرخی هنگام مرگ عمر چندانی نداشته است:

    گر فرخی بمرد چــرا عنصری نمرد       پیری بمانــد دیر، جــوانی برفت زود

    فرزانه ای برفت و زرفتنش هرزیان       دیوانه ای بماند و زماندنش هیچ سود

    دیوان شعر فرخی ـ که بالغ بر نه هزار و پنجصد بیت میشود ـ مجموعه ایست از قصاید، چند ترکیب بند و مقداری غزل و قطعه و رباعی. فرخی بخش عمده ای از قصاید خود را در دربار غزنوی سروده و به شیوه شاعران روزگار خود، به مدح سلاطین، امرا، وزرا و بزرگان عصر خویش پرداخته است.

    در بیشتر این قصاید، شاعر نخست جلوه های رنگین طبیعت، مثل بهار، خزان، صبح، شب، دشت و کوه ، ابر و دریا و غیره را توصیف کرده و آنگاه، از بزرگیها و بزرگواریهای ممدوح یاد کرده است. بخت و دولت و بخشش و بخشایش و دلاوری سلطان و بزرگان توأم با بیانی گزافه آمیز، خصلتهایی است که نه تنها فرخی، بلکه بسیاری از شاعران مدیحه پرداز فارسی به ممدوحان خود نسبت داده اند. فرخی در پرداختن اینگونه قصاید و به ویژه در طرح عوالم نفسانی و عشق و عاشقی در مقدمه قصاید ـ که در اصطلاح «تغزل» خوانده میشودـ استادی تمام از خود نشان داده است. هم قصیده ها و هم غزل های او نرم، ساده و طبیعی و به دور از حشو و زواید است. چنانکه گویی سخن او به شیوه گفتگو و محاوره نزدیک میشود؛ در عین حال، اسلوب نظم و بلاغت شاعرانه را به تمام و کمال با خود دارد. این شیوه سخن سرایی را که از عهده بسیاری هم ساخته نیست، در اصطلاح ادبی «سهل ممتنع» گفته اند. از این نگاه میتوان او را درست همپایه سعدی تلقی کرد. گوارندگی لفظ ونازکی معنی که در شعر فرخی به کمال بود، پیش از او در شعر شهید بلخی و رودکی سمرقندی دیده میشود. «شعر دوستان و ناقدان قدیم شعر فرخی را در عذوبت و روانی ستوده اند و رشید وطواط در «حدایق السحر فی دقایق الشعر» سخن او را در لفظ و معنی با شعر های ابونواس و المتنبی دو شاعر بزرگ عرب برابر میداند. از اینرو میتوان گفت که فرخی در سرودن شعر های سهل و ممتنع همان جایگاهی را در میان قصیده سرایان روزگار خود دارا بوده است که سعدی در میان غزل سرایان دارد. » به نوشته شفیعی کدکنی در صور خیال در شعر فارسی «فرخی هم از نظر تنوع حوزه خیال شاعرانه و هم از نظر لطافت تصویرها، شاعری است ممتاز، از پیشینیان و ومعاصران او تنها منوچهری است که در جهاتی قابل سنجش با اوست.»  اگر چه برخیها او را در سخن سرایی پیرو ملک الشعرای زمانش ـ عنصری دانسته اند، حتی برخیها او را شاگرد عنصری دانسته اند، اما با خواندن دیوانش معلوم میگردد که سبک دیگری غیر از او دارد و سخنش از عنصری فرق فاحش دارد. از طرف دیگر هنگامیکه فرخی در دربار محمود با عنصری آشنا میشود، خودش شاعری مشهور و بنام بوده و نیازی به استادی چون عنصری نداشته است. اشعار عنصری از نگاه بیان احساسات و عواطف، تصویر طبیعت و صمیمیت شاعرانه به پایه فرخی نمیرسد؛ خصوصا فرخی در غزل هایش از عنصری برتری دارد. دیوان او از آغاز تا انجام همه یکدست و لطیف و ملایم و بدیع است . با همه این سادگی نباید پنداشت که فرخی از تشبیه و استعاره و خیال پردازی های معمول شاعران یکسره خالی نیست. صفت سادگی و طبیعی بودن در همه این جلوه های شعری با سرخوشی و زیبایی پسندی و خوش سلیقه گی شاعر درهم آمیخته و آنجا که صحبت از وصف طبیعت است، شعر او را به نقاشی بسیار نزدیک کرده است:

    برآمد پیلگون ابری زروی نیلگون دریا

                                            چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

    چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده

                                               چـــو گردان گرد باد تند گردی تیره اندروا

    ببارید وزهم بگسست وگردان گشت بر گردون

                                              چـــو پیــلان پراگنده میــان آبــگون صحرا

    تو گفتی گرد زنگارست بر آئینه چینی

                                             تو گفتی موی سنجاست بر فیروزه گون دیبا

    بسان مرغزار سبزرنگ اندر شده گردش

                                             به یک ساعت ملون کرده روی گنبد صحرا

    در میان شعرهای فرخی به ابیات یا قطعاتی برمیخوریم که از نکته های اخلاقی و آموزنده خالی نیست:

    شــرف و قـــدر تــو بــه فضــل و هنر است

                                    نه بــه دیدار و به دینـار وبه سود و به زیان

    هر بزرگی که به فضل و به هنر گشت بزرگ

                                       نه شـــود خرد به بــد گفتن بهمان و فلان

    گرچـه سیــار ماند به نیــام اندر، تیغ

                                        نشــــود کنــد و نگردد هنر تیغ، نهــــان

    ورچه از چشم نهــان گردد مـــاه اندر میغ

                                       نشـــود تیــره و افروختــه باشــد به میان

    شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود

                                       نبرد بنـــد و قلاده شــرف شـیر ژیــــان

    پیروزی های سلطان محمود و دشواری راه ها، وصف میدانهای جنگ و شکار و چگونگی کار مردان کارزار، بازیها و سرگرمیها و سفر های دور ودراز سلطان، چشم انداز مجالس شاهانه، عشق بازیها، خوش گذرانیها، جزر و مدهای سرگذشت امیران و وزیران، نمونه دیگر از مضمون آفرینی های ستایشی فرخی است. برخی از قصاید او گاه چنان دقیق و تاریخ گونه نوشته میشود که گویی تاریخ کارنامه سلطان محمود است. این قصاید برای دانستن چگونگی حوادث و رویدادهای تاریخی همان زمان سخت دلچسب اند.

    خلاصه اینکه در شعر فرخی در مدح و تغزل و تشبیب همه جا ملایمت و لطف به نظر میخورد و سادگی بیان و رسایی کلمات و هماهنگی سخن او گوش را نوازش میدهد. به نظر برخیها اگر «لطافت شعر فارسی» را هر چه دقیقتر و وسیعتر توصیف کنند، بهتر است به شعر فرخی اقتصار کنند و اینکه رشید وطواط گفته است: « فرخی عجم را همچنانست که ابوفراس عرب را و این هر دو فاضل سخن را سهل و ممتنع میگویند» درست قولی است که جملگی بر آنند.

    پوهندوی محمد صالح راسخ




    بازدید ها:

    درج یک دیدگاه