• بیوگرافی

















  • صفحۀ سایت در فیس بوک

  • مطالب پسندیده در فیس بوک

  • موضوع هفته

    مطالب محبوب

    بازتاب اوضاع اجتماعی در دیوان سیف الدین محمدفرغانی

    در تاریخ ادبیات کلاسیک دری، فراوان سخنوران و سرایندگان رزمنده و سترگی بودند که ناب ترین احساسها، دردها، شادیها و آرمان مردم را کارمایه آثار شان قرار داده اند. اگر در ادبیات مذکور برخی ازشاعران و نویسندگان مداح و صله ستان درباری را بشمار نیاوریم، چندین شاعر و نویسنده ناموری را خواهیم یافت که در آفریده هنری آنها عشق و احساس ستوده انسانی، مبارزه در برابر زور گویی و ستمگری قرون وسطایی، به انتقاد گرفتن بی همتیها، ستایش زحمتکشی انسان و حماسه دلیرمردان و فرهیختگان و باور به راهیابی از ظلمت شب به سوی نور و روشنایی تابناک موج میزند.

      یکی از این نستوه مردان گستره ادبیات، دانش وخرد انسانی که در سده هفتم هجری میزیسته، سیف الدین محمدفرغانی شاعر آزاده، عارف وارسته و پرخاشگر بوده است. او که در دوره شب اندود استبداد فیودالی زندگی میکرد، با ایجاد ناب ترین آثار ادبی در واقع از جمله آن کسانی است که در ادبیات فارسی انقلاب کرده اند. او درآثار ارزشمند خود وضع ناگوار جامعه آن روزی را به نیکویی ترسیم نموده است. از همین سبب است که سخنان گزیده و اندیشه های فروغناکش چنان گشن شاخ پرباری بر تناور درخت پربار ادبیات دری جاودانه سبز مانده است. دریغا که این شاعر وارسته تا هنوز در محیط فرهنگی ما کمتر شناخته شده و در باره افکار، آثار و اندیشه های انسانی و او کمتر تحقیق گردیده است. بر ماست که وی را خوبتر شناسیم و از فروغ اندیشه تابناکش بهره ور گردیم.

              مولانا سیف‌الدین ابوالمحامد محمد فرغانی از شاعران قرن هفتم و هشتم هجری بود، وی اصلاًّ از فرغانه‌ی ماوراءالنهر بود که در دورهٔ سلطهٔ مغولان و ایلخانان در آسیای صغیر می‌زیست. وی در حالی که نزدیک به هشتاد سال داشت در سال ۷۴۹ هجری، در یکی از خانقاه‌های آقسرا وفات یافت. سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت و او را استاد سخن می‌نامید و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشته‌است. سیف فرغانی چند گاهی را در تبریز گذراند و در آن‌جا با همام تبریزی آشنا شد. (6)

              موضوع قصیده‌های سیف فرغانی که معرّف مهارت او در سخن فارسی‌است، غالباً حمد خدا، نعت پیامبر اسلام و وعظ و اندرز و تحقیق و انتقاد از نابه‌سامانی‌های زمان و نیز در استقبال و جواب‌گویی به استادان مقدّم بر خود چون رودکی و خاقانی و کمال‌الدّین اسمعیل و سعدی و همام تبریزی‌است؛ خود سیف نیز اعتقاد داشت که شاعر استاد کسی‌است که بتواند از عهدهٔ نظیرگویی شاعران پیش از خود برآید. سیف تنها یک بار به مدح شاهان پرداخت و آن قصیده‌ای در ستایش غازان‌خان، ایلخان مغول بود که به اسلام گروید و این آیین را در قلمرو ایلخانی گسترش داد. وی در قالب‌های قصیده، قطعه، رباعی و غزل، شعر سروده است[ که از ۱۲ هزار بیت بیشتر است]؛ در قصیده‌های خود ردیف‌های دشوار را برمی‌گزید و در ترکیبات و مفردات از وارد کردن آثار لهجهٔ محلی ابا نداشت. (4 )

              این یک مسأله بدیهی است که شاعر و هنرمند به عنوان یک فرد، تحت تاثیر محیط اجتماعی و طبیعی و آداب و سنن و آرمانهای جامعه خویش قرار گرفته و آثارش تجلی نمود های اجتماعی و طبیعی است. همیشه رابطه استواری  هنرمند و اجتماع را به هم می پیوندد. با اندک دقتی در آثار چهره های ادب و هنر معلوم میشود که آنان تحت تاثیر جامعه و مقتضیات اقتصادی، سیاسی و تحولات فکری و فرهنگی آن بوده اند و از جامعه الهام گرفته و به شیوه های خاص فرهنگ جامعه خود را در آثار خویش بازتاب داده اند و راز موفقیت آنها در تطابق تمایلات و ذوق آنان با تمایلات و ذوق مردمی که در محیط اجتماعی و شرایط اقتصادی و سیاسی را در ایجاد شاهکار های ادبی، عموما و شاهکارهای هنری خصوصا از یاد برد و هرگز نباید تاثیرات همه جانبه و مقاومت ناپذیر پدیده های اجتماعی را در عالم ادب از نظر دور داشت.

              آثار به جامانده از ادیبان و شاعران بزرگ حاکي از آن است که هر يک به تناسب وسعت انديشه و شرايط تاريخي و اجتماعي زمانه خويش، مسايل و مشکلات اجتماعي را به تحليل کشيده و راه حل ها را و توصيه هاي گوناگون ارايه داده اند. سیف الدین محمدفرغانی نیز از معدود شاعران و نويسندگاني است که مسايل اجتماعي زمان خويش را با بيان زيبا تصوير کرده است.

              در دوره ایکه سیف الدین محمدفرغانی میزیست، زمانی پر سانحه و پر از تشنجات سیاسی ـ نظامی و دوره تباهیها و زور گویی ها بود. این دوره از هجوم مغول در سال 616 هجری قمری آغاز میگردد و به انقراض دولت بزرگ خوارزمشاهی در سال 626 و سرانجام به سقوط خلافت بغداد می انجامد. عصر او دوره فرو پاشی قدرتهای محلی و ملی، حتی قدرت معنوی خلافت بغداد نیز هست. و این نه در عصر او بلکه از روزگار پیشتر، با حمله مغول به سرزمین های ماوراالنهر و خراسان آغاز گشته بود.

              کشتارهای بی امان و قتل عامهای پی در پی، شکنجه و آزارها، ساختن کله منارها از سر آدمیان، سر بریدن و مثله کردن، تخطی به  نوامیس ملی مردم بیدفاع، ترویج انواع مفاسد اخلاقی، و اجتماعی، دروغ و تزویر و نظایر این فجایع سرلوحه بسیاری از اعمال و حوادثی است که در این دوره طولانی رخ داد.

              در این عهد تاریک و پروحشت، خراسان و ماوراالنهر و ایران و عراق جزء ممالک تابع مغول بود. و بعد از انکه عملاً از شمار کشور های مطیع خان بزرگ مغول بیرون آمد، بدست شعبه ای از احفاد چنگیزخان اداره شد که در تاریخ بنام «ایلخانان» یاد میشود.

    آسیای صغیر (ترکیه کنونی) در سده هاي هفتم و هشتم به چند علت جولاََنگاه بزرگ زبان و ادب فارسي بود. از جمله آن علل است، مهاجرت هاي بزرگ مردم خراسان و ماوراالنهر از طبقات مختلف به ويژه دانشمندان، شاعران ومشايخ صوفيه به آنجا. در حمله مغول گروه کثيري از شاعران و نويسندگان ومشايخ بزرگ تصوف در سايه حمايت سلجوقيان روم بدان نواحي روی آوردند و همانجا ماندند و شهرهاي معروف آن  سامان را تبديل به انجمن هاي بزرگ ادب فارسي ساخته بودند. در دوران ضعف سلاجقه و سپس با روي کار آمدن آل عثمان در آن سرزمين پيشرفت زبان فارسي در آسياي صغير شدت بيشتر يافت وچون صورت يک زبان نيم رسمي درباري وزبان متداول ادبي در آن سامان داشت، همراه فتوحات آل عثمان به  نواحي جديد رخنه کرد که شايد بدون حادثه تشکيل چنين دولتي هيچگاه در آنها نفوذ نمي يافت. (3)

    یکی از این مهاجرین دانشمند و داغدیده سیف الدین محمد فرغانی است که وقتی دید سرزمین آبایی اش توسط وحشیانی بیرحم اشغال میشود و عرصه دانش و بینش و فضایل انسانی و مکارم اخلاق لحظه به لحظه تنگتر میگردد، اختر فروزان امید و ایمان در جانها خاموش شده و درون ها را تیره و تاریک میسازد، به آسیای صغیر مهاجر شد و «آق سرا» را پایگاه مبارزات اجتماعی، سیاسی وفرهنگی خویش ساخت.

    کمتر شاعری را سراغ داریم که چون سیف الدین محمدفرغانی اوضاع اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و فرهنگی زمان خویش و مردم خود را در اشعارش بازتاب داده باشد. شعر او را که بخوانی منظره جامعه پر از ستمکاری بیرحمانه، تهاجمات یغماگرانه، کشمکشهای مذهبی و بیداد ارباب زر وزور با همه آدمهایش و با همه مناسبات اجتماعی ـ اقتصادیش در برابر دیدگان ما مجسم میشود. اگرچه قبل از او، حکیم ناصرخسروبلخی، حکیم سنایی غزنوی، خاقانی و سعدی در قصیده تحولات شگرف بوجود آورده و اوضاع اجتماعی روزگار و احوال مردم فرودست جامعه را ترسیم کرده اند، ولی در قسمت بازتاب مسایل اجتماعی و تصویر حال و احوال هیچ شاعری به پایه سیف الدین محمد نمیرسد. او اوضاع اجتماعی روزگارش را با شیوه ای نو و با ظرافتی درخور تحسین در اشعارش بیان مینماید. به همین خاطر باید او را عمیقا دریابیم و گرامی داریم که بی تردید او یکی از بزرگترین نقادان اجتماعی در تاریخ ادبی ماست.

              چنانکه یاد آور شدیم، سیف الدین محمد در دوران تشدد جفا، بیدادگری و استبداد و رواج بیحد ریا وتزویر زندگی مینمود. دورانی که آزادگی و عدالت، در زیر لگدکوب زورمندان غارتگر پایمال شده، استثمار ضعیفان و بینوایان و هتک شرافت انسانی و کشمکش بر سر پول و غنایم بر فرازین حد خود رسیده بود. او از بیدادهای فراوانی که بر مردم دیارش روا داشته میشد، رنج میبرد. شاعر با بیعدالتی ها و بیدادهایی که هر روز و هرساعت و در همه جا میبیند، نمیخواهد خویشتن را سازش دهد. او نمی تواند این آلام جانگداز را در سکوت خویش متحمل شود و از درد نخروشد. ابیات ذیل از آن شاعر نامدار، ترسیم خوبی از وضع دوران و رواج ظلم و دشمنی و بیچارگی مردم و تحمل گرسنگی و آواره گی توده هاست:

    منــم یـــارا بـدین ســـــان اوفتــــاده           دلم را ســــوز در جان اوفتاده

    غم چنـــدین پریشــان حـــال امروز          در این طبع پریشــــان اوفتاده

    چـــــو بستـــــه زیر پای پیل ملکی           بدست این عـــوانــــان اوفتاده

    ببیـــن در نان خلق این کژ دمـــانرا           چواندر گوشت کرمان اوفتاده

    عوانـــان اندرو گــــویی سگاننــــد            به ســــال قحط در نان اوفتاده

    همـه در آرزوی مــال و جـاه انــــد           به چاه اندر چو کوران اوفتاده

    شکم پر کرده از خمر و درین خاک           همه در گل چو مستان اوفتاده

    پلنــگی چنـــد می خـواهیـــم یا رب           درین دیـــوانـه گرگان اوفتاده

    زدست و پای این گردن زنان است           سراســر ملک حیـران اوفتاده (7)

    این وضعیت المناک در دیوان سیف الدین محمد به روشنی تبلور یافته است، آنجایی که میگوید :

    هتک استــاد مسلمانان چنین تاکی کنند         ظالمان خـــانه ســــــوز و کافــران پرده در

    از جفای ظالمان و گرم وسرد روزگار        یک جهان مظلوم را لب خشک ونانی دیده تر

    اشکم گور است و پهلوی لحد بر پشت خاک         گر کسی خـــواهد که انــدر مأمنی سازد مقر

    در جایی از دیوانش میگوید که در زمانه او هیچکسی آسوده نیست، در زمان این ناکسان اگر کسی نعمت و مال نیز دارد، به جان و مال خود امنیتی ندارد  :

    اندرین دوران مجو راحت که کس آسوده نیست

                                    طبع شادی جوی از غم یک نفس آسوده نیست

    در زمــــان ناکســــان آســــوده هــم ناکس بود

                                       ناکسی نتوان شدن گر چند کس آسوده نیست

    گرچه خاکش در پناه خویشتن گیرد چو آب

                                       ز آتش ار ایمن بود از باد خس آسوده نیست

    اندرین دولت که خلقی پایمال محنت اند

                                      گر کسی دارد به نعمت دسترس آسوده نیست

    آدمی تلخ عیش از ظالمان ترش روی

                                          همچو شیرینی ز ابرام مگس آسوده نیست

    گرچه در زیر اسب داردچون کسی بالای اوست

                                    چون خران بارکش زین بر فرس آسوده نیست

    از برای آنک مردم اندرو شر میکنند

                                    شب زبیم روزچون دزدان عسس آسوده نیست

    مرغ کو را جای اندر باغ باشدچون درخت

                                       گر بگبرب ور بداری در قفس آسوده نیست

    سیف الدین محمد فرغانی نه تنها از ظالمان مغول که در خراسان و ماوراالنهر، ایران و عراق بساط ظلم و ستم گسترده بودند، انتقاد میکند، بلکه از وضع آسیای صغیر و امرای آن سامان نیز ناراضی است. او در قصیده ای که خودش آن را «فساد زمان » نام مانده، وضع آن سامان را چنین ترسیم میکند:

    همچو مرض عمر رنج خلق ولیکن             مرگ ز راحت به خلق مژده رسان بود

    زرو درم چون مگس ملازم هرکس            در و گهر چـون جرس حلی خـران بود

    من به زمانی کـــه در ممالک گیتی             هــرکـه بتر پیشـــــوای اهــل زمان بود

    شـــــرع الــهی و سنت نبــــــوی را           هـرکـــه نکرد اعـتبـــار، معتبـر آن بود

    نیک نظر کردم و بهر کـــه ز مردم            چشم وفــــا داشتـم بـه وعــده زبان بود

    ناخلف و جلف و خلف عادت ایشان            مــــادر ایــام را، چنیـــن پســــران بود

    آب سخا شان چو یخ فسرده وهردم             جام شراب شان به لهو جـرعه فشان بود

    کرده بـــه اقلام بسط ظلم ولیـــــکن            دست همـه بهر قبض همچـو بنـان بود

    ز استـــدن نـان و آب خلق چو آتش            سرخ بــه روی و سیاه دل چو ذخان بود

    از پی آینـــــدگان ز ماضی و حالی            گفتـم و تاریـــخ آن فســـــاد زمـان بود

    مسکن من ملک روم مرکز محنت             آقسـرا شــهر و خانــه دار هـــوان بود

    شعر سیف الدین محمد بیشتر از هر شاعر دیگر، به شعر شیخ سعدی شیرازی شباهت دارد. او هم از نگاه شکل و ساخت و هم از نگاه محتوی از شیخ پیروی کرده است. چنانکه میدانیم شیوه ای که سعدي در ستايش اميران و گردنکشان پيشنهاد و خود او هم از آن پيروي کرده است، شيوه سلوک پدري غمخوارومقتدر است که داروي تلخ نصيحت را با سخنان نرم و شيرين در مي آميزد و اگر نوجوان بيمار و سر به هوای او از خوردن سرباز زد، آنرا به زور در حلقومش سرازير ميکند.

    سعدي قلمرو کار قصيده سرايي را به ستايشگري و توصيف طبيعت و ديار معشوق منحصر نمي بيند. قصيده ميدان مناسبي است براي موعظه و اندرز گويي به انباي روزگار که در آن جاي بسياري براي طرح انديشه ها و نظريه هاي اخلاقي و اجتماعي نيز هست. حکمت و موعظه داروي جهل آدمي است که در لحظه هايي که بيماري ناداني و بي خبري گريبان او را ميگيرد ـ بکار مي آيد. راست است که پيش از سعدي سنايي و تا حدودي هم خاقاني اين کار را کرده و قالب قصيده را براي بيان حکمت و اندر بکار گرفته بودند، ولي کمال و تماميتی که در اين نوع قصايد سعدي ديده مي شود، وجه بارزي از قصيده سرايي فارسي را نشان ميدهد که در شعر و انديشه ديگر بزرگان ادب فارسي نمونه چنداني ندارد. سیف الدین محمد نیز به مثابه پیرو صدیق سعدی، در اشعاری که خطاب به امرا و پادشاهان و بزرگان عصر سروده آنها را مدح بیجا نمیکند، بلکه آنها را به عدل و دادگستری، احسان زرگ منشی، کشورداری و حکومت خوب، کنترول اطرافیان خود، و جلوگیری از دست درازی امرا و عمال حکومتی نصیحت مینماید، چنانچه خطاب به غازان خان پادشاه مغول که اسلام آورده بود و نسبت به خانهای دیگر مغول معتدل تر مینمود و میخواست در اصول حکومت داری اصلاحاتی بیاورد، میفرماید:

    چون نزول عیسی اندر عهد ما ناممکن است        عدل غازان است مارا همچــو مهدی منتظر

    عدل تــو در شـان ما دولت بود، در شان تو          درشود روزی چو در حلق صدف افتد مطر

    دست لطفی برسر این یک جهان بیچاره دار         کاین نمایـــد پایدار، آنگه کـه عمر آید بســر

    از برای مال حاجت نیست شاهان را به ظلم          وز برای بار حاجت نیست عیسی را به خر

    نــام ظالم بــــد بود امروز و فـردا حـــال او         آن نکرده نیــک باکس، جایش از حـالش بتر

    چــون مگس در شهد مظلوم اندر آویزد بدو          اندران روزی کــه از فرزنـــد بگریزد پدر

    روز دولت را اگر باشــــد هزاران آفتــاب            شب شمر هرگـه که مظلومی بنالـد در سحر

    بخت و دولت یافتی نیکی کن، ای مقبــل که نیست           ملک دنیــا بی زوال و کار دولـت بی غیــر

    سیف فرغـانی نصیحت کرد و حـــالی باز گفت           باد پنـــد و شـعر او در طبع پاکــــت کارگر

     و در قصیده دیگرش میگوید:

    به نزد همت من خردی ای بزرگ امیر         امیــــر ســخت دل، سسـت رأی بی تدبیر

    تــو ای امیر اگر غلام خواجه غلامانی          تو بنـــده ای و ترا از خـدای نیست گزیر

    به عدل چون نکند ملک را بهشت صفت          اگرچه حـــور بود اهل دوزخ است امیــر

    به بند و حبس سزایی که از تــو دیوانه          امور دنیی و دین در همست چون زنجیر

    دلت که هست به تنگی چــو حلقه خاتم           درو محبت دنیـــاست چون نگین در قیـر

    ربوده سیــــم بسی و نداده زر به کسی           ندیـــده کسر عــــدو و نکرده جبر کسیـر

    کمر ز زر کنی از سیـم های محتاجان           بسا کـــه کیسه تهی گردد از چنین تـوفیر

    تراست میل و محابــا که زر برد ظالم           تراست ذوق و تماشا که سگ درد نخجیر

    تو تن پرست و ترا گفتـه روح عیسی نطق           برای نفس کــه خر چند پروری به شعیر

    به موعظت نتـــــوانم ترا به راه آورد            سفــال را نتـــوانـــد که زر کنــــد اکسیر

    زتـــو منازل ملکست ممتلی از خوف            زتـــو قـواعــــد دین نیست ایمن از تغییر

    رعیتنـــد عیالت، چــــــو مــادر مشفق           بده به جمله ز پستان عدل و احسـان شیر

    که عـدل قطب وجــودست ودین بسان فلک            مدام بر ســـــر این قطب میکنــــد تدویر

    در قصیده دیگر پادشاه را چنین نصیحت میکند:

    خسروا خـلق در ضمان تواند            طالب ســـــایه امـــــــان تـو اند

    غافــل از کار خلق نتوان بود            که بسی خـلق در ضمان تو اند

    ظلم هایی رود بر اهل زمـان            زین عوانان که در زمان تو اند

    چون نوایب هلاک خلق شدند            این جماعت کـــه نایبــان تو اند

    هیچکس را نمانـــد آســــایش            تا چنیـن ناکسان، کســان تو اند

    مایه بستان ازین چینین مردم            کز پی ســـود خـود زیان تو اند

    برکن آتش چو پیهشان بگداز            زانک فربه به آب و نـان تو اند

    با تو در ملک گشته اند شریک         راست گـــویـی برادران تـو اند

    دست ایشان ز ملک کوتــه کن          ورچــو انگشت تو ازان تـو اند

    رومیان همچو گوسفند ازگرگ          همه در زحمت از سگان تو اند

    همچو سگ قصد نان مـا دارند          گربگانی که گرد خــوان تو اند

    یا چــــو سگ پای آدمی گیرند          همچو سگ بر سر آستان تو اند

    کام خــود میکنند شیرین، لیک          عـــاقبت تـلخی دهــــان تــو اند

    مردم از سیم و زر چو صفر تهی          از زقــــوم قلم زنــــــان تـو اند

    به زبان شان نظر مکن زینهار          که به دل دشمنــان جـان تو اند

    چه کسی در تاریخ ادبیات دری اینقدر عریان و آشکار و انتقادی، اعمال افراد حکومت و بزرگان دولت را فاش نموده و پادشاه را به راه راست رهنمون میگردد؟ به نظر ما این ویژگی سیف الدین محمد در هیچ یک از شعرای این دوره و حتی در تمام دوره های ادبی ما دیده نمیشود.

    به نظر سیف فرغانی، این وضع المناکی که از ظلم و ستم فرادستان جامعه بوجود آمده در وضع عمومی مردم نیز تأثیر کرده خوی و خلق آنها نیز تغییر کرده بود، تا جایی که:

    عرصه ملک پر ز دیو شده است          نیست از آدمی نشان در وی

    همه را یک سر و دو رو دیــــدم          آزمـودم یـکان یـگان در وی

    همگان بهر لقمه ای چو ســـگان          دشمنانـند، دوستـــان در وی

    چــــون زر کم عیـــــار قلب آمد          هرکرا کردم امتحـان در وی

    اهــــل معنی درو نـــه و مـردان          صورت آرای چون زنان دروی

    شـــد یدی عام آنچنان کـــه دمی           نیک بــودن نمیتوان در وی

    زندگانی عـذاب و غیر از مرگ          زنده را راحتی مـدان دروی

    در قصیده دیگر از آزمندی و دنیاپرستی اشخاص و همروزگار خود چنین انتقاد مینماید:

    ز خانه تا در مســـجد نیامد از پی دین         ولکن از پی دنیــا ز روم تا چین رفت

    ز گنده بخل ازین سروران ممسک شد         نه بوی نفت ازین اشتران گرگین رفت

    حقیقتا هم در این عهد منافع اقشار عمده بهره کش، یعنی سلاطین و امرا، کارداران سلطان، اجاره داران، نظامیان اقطاعدار، اشراف، روحانیون عالی مقام، فیودالان و دیگران در هم آمیخته وضع اجتماعی آشفته و پیجیده یی را بوجود آورده بود.

     سیف فرغانی در جای جای دیوانش از ایلخانان که به عقیده وی مردم آزاده نبوده اند، به بدی یاد میکند. تاراجگری آنها را بی هیچ هراسی برملا میکند و خطاب به آنها چنین میگوید :

    هـم مرگ بــر جهــان شمــا نیز بگذرد         هـــم رونق زمان شما نیز بگذرد

    ای تیــغ تان چــو نیـزه برای ستم دراز         این تیزی سنــان شما نیز بگذرد

    چـون داد عـادلان بجهان در بقـا نکرد          بیـــــداد ظالمان شمـا نیز بگذرد

    در مملکت چوغرش شیران گذشت ورفت            این عوعو سگان شما نیز بگذرد

    آنکس کـه اسب داشت غبارش فرونشست              گرد سم خـــران شما نیز بگذرد

    بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت          هم برچراغداران شما نیز بگذرد

    ای مفتخر بــه طالع مسـعود خویشتن           تأثیر اختـــــران شما نیز بگذرد

    این نوبت از کسان بشما ناکسان رسید          نوبت ز ناکســان شما نیز بگذرد

    بر تیر جـــور تــان زتحمل سپر کنیم           تا سـختی کمــان شما نیز بگذرد

    آبیست ایستاده درین خـــانه مال وجاه           این آفتاب ناروان شما نیزبگذرد

    ای تو رمه سپرده بچوپان گرگ طبع           این گرگی شبـان شـما نیز بگذرد

    «در این شرایط دشوار است که دیگر شکوه ها و ناله های زار مؤرخان، افسوسها و دریغ های شاعران و نویسندگان، طنزها، کنایه ها و طنزهای طنز پردازان و هزل گویان، و پندها و نصیحتها و تذکیرهای ناصحان و واعظان و مذکران در دل خونخواران و اشاعه دهندگان ظلم و فساد اثری نمیکند. اینجاست که هنرمند راستین و واقع بین و زمان سنج باید که هم از سخن شمشیری آخته و گرزی آتشین بسازد و آنرا بر سر ستمگران و بیدادگران و مفسدان فروکوبد. داد مظلومان و محرومان و به بندکشیدگان را باز ستاند وهم با فکر حکیم خویش، عواطف انسانی و احساسات فروخفته، خواب زده و سرگشته را بیدار سازد . غبار یأس و نومیدی را از جسم و جان آدمیان بزداید و سرکشی و امید به پیروزی را القا کند. بدیهی است که قهرمان این میدان در آن روزگار هراس انگیز جز سیف الدین محمد کس دیگری نمی بود.» ( 2 )

    سیف الدین محمد، در ذم سلاطین و امرایی که با حرص و آزمندی فراوان و بس مستبدانه مال و دارایی مردم میربودند، و منشاء اینهمه ستمگریها و غارتگری بودند و در دستور زندگی آنها تنها قدرت ورزی کورکورانه و آزمندانه قرار داشت، قصاید طولانی و خشماگین سروده  است و با کمال شهامت و بدون آنکه « از سرزنش مدعیان بیندیشد » این ستم پیشگان را مورد نکوهش و سرزنش بی امان قرار میدهد. او آنها را مسلمان نمی شمارد و با این سخنان افشاگر خود پرده از روی جنایت های ننگین آنها بر میدارد :

     ای که اندر ملک گویی مینهم قانون عدل

                                        ظلم کردی ای اشاراتت همـه بیرون عدل

    این امیرانی که بیماران حرص اند و طمع

                                   همچو صحت از مرض دورند از قانون عدل

    دست چون شمشیر شان هر ساعتی در پای ظلم

                                            بر سر میدان بیدادی بریزد خون عدل

    زان همی ترسم که ناگه سقف بر فرش اوفتد

                                     خانه دین را که بس تاریک شد استون عدل

      افزون بر اینها، در مناطق و ولایات، حکام و عاملانی که غالبا مشاغل و مناصب را به ارث میبردند، حکومت داشتند و از سلطان متابعت میکردند، و در بار پر بود از شاهزاده ها، اعیان و اشراف و سرکردگان نظامی. همه اینها از خود اقطاعات مهم داشتند و توده مردم موردبهره کشی قرار میدادند. بنابر همین علت است که سیف الدین محمد نه تنها سلاطین و امیران مستبد را مذمت مینماید، بلکه از عمال و درباریانی که چاکر منشانه و چاپلوسانه به امید حصول مال و منصب شریک ستم و جنایت های آنان میبودند، سخت متنفر است. او بر جور و ناروایی عمال حکومتی، صوفیان دغل باز، و زاهدان ریاکار را با تند ترین لحن سرزنش آمیز هدف تیر ملامت و انتقاد قرار میدهد و با وقاری تمام عمال شاه را به این نحو نکوهش مینماید :

    ایا دستور هامان وش که نمرودی شدی سرکش

                                         تو فرعونی و چون قارون به مالست افتخار تو

    به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد

                                             که کهــدانی سگ چندنـــــد شیر مرغزار تو

    چو تشنه لب از آب سرد آســـــان برنمی گیرد

                                              دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو

    به گاو آرند در خانــه به عهــد تــــو که و دانه

                                             ز خرمن های درویشـان خران بی فسـار تو

    به جاه خویش مفتونی و چون زین خاک بگذشتی

                                              بهر جانب رود چــون اب، مـال مستعار تو

    ایا مستـــوفی کافی کــــه در دیـــوان سلطانان

                                              بـه حل و عقــد در کارست بخت کامگارتو

    گــدایی تا بـدان دستی کــــــه اندر آستین داری

                                              عــوانی تا بــه انگشتی که باشد در شمارتو

    قلم چون زرده ماری شد بدست تو چو عقرب در

                                               دواتـت بسکـــه ماری کزو باشد دمــــارتو

    خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه

                                           چــــو در دیوان شه گردد سیه سرزرده مارتو

    در روزگار سیف فرغانی، برخی از فقیهان خود فروخته که ماموران روحانی بودند، وضع ممتازی داشتند. آنها از حمایت کامل سلاطین و امرا برخوردار بوده، اهمیت قاضی، مفتی و فقیهان دیگر در اداره ولایات و شهر ها بسیار زیاد بود. در آن روزگار بعضی از روحانیون و فقیهان قشری و متعصب و جاه طلب برای کسب نفوذ، جاه و جلال و ثروت با دربار و اعیان و اشراف اشغالگرهمدست شده بودند و در کار غارتگری و استثمار فقرا با طبقات حاکمه مغول یاوری میکردند. سیف فرغانی «این معنی را بخوبی دریافته بود که عرفان اسلامی که از ظهور نخستینش به عنوان یک پدیده سازنده و انسان ساز در راه احیای ارزش های انسانی و مبارزه با ستمگری های فردی و اجتماعی مطمح نظر ارباب ذوق و معرفت واقع شده بود و در عرصه آن پرهیزگاران شب و شیران ورز ساخته میشد، در بیراهه افتاده و هنر مقاومت و ستیزه گری و مبارزه طلبی و بیدار سازیش را از دست داده و در ترک و صلح و زهد خلاصه شده است. آری، او دریافته بود که این پدیده خلاق و روح پرورکه با احساس فطری و جبلی انسان ارتباط دارد و در گستره پهناور مسایل مربوط به دنیا و عقبی میتواند  به عنوان یکی از مهم ترین و اساسی ترین مظاهر در ساختار فرد و اجتماع و در پیوند این جهان و ان جهان نقش مؤثری ایفا کند و انسانها را به مسئولیت های عظیم و سترگ انسان بودن و انسان زیستن و انسان مردن واقف نماید، عنصر مثبت و سازنده اش را باخته و به یک پدیده منفی تبدیل شده  و سرانجام بدست دکانداران خود فروخته، دریوزگان سفله درویشان نادرویش و صوفیان دام گستر و حقه بازی افتاده، تا هرگونه ظلم و بیدادگری، جنگو خونریزی، نهب و ویرانی، غارت و چپاولگری و فساد و تباهی را به دستور حکام جور تأیید نمایند.» ( 2)  آنها به جای آنکه تعالیم نیک و سودمند آیین اسلام را برای مردم بیاموزند، به گونه های مختلف و شیوه های خاص مشغول عوام فریبی و ریاکاری بودند. سیف فرغانی ابرمردی بود پرخاشگر و آزاداندیش. پس در برابر اینهمه اعمال ناشایسته آنها نمیتوانست سکوت کند. او از زهد فروشی زاهدان و واعظان نفرت سوزان داشته و خطاب به آنها چنین می فرماید:

    ای هشت خلد را به یکی نان فروخته          وز بهر راحت تن خود جان فروخته

    نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب           تو دوزخی، بهشت بیک آن فروخته

    نان تو آتش است و بدینش خردیه ای          ای تو زبخــل آب به میهمان فروخته

    ای از برای نعمت دنیا چـو اهل کفـر         اســلام ترک کرده و ایمــان فروخته

    دینست مصر ملک و عزیز اندروست علم         ای نیــــل را بـه قطره باران فروخته

    عالم که علم داد به دنیا چو لشکریست         هنگام رزم جــوشن و خفتان فروخته

    ای دین پاک را به سخنهــای دلفـریب         داده هزار رنگ و به سلطان فروخته

    این علمهــا کـه نـزد بزرگان روزگار         چون یخ نمیشود، به زمستان فروخته

    در دیوان سیف فرغانی، فقهای متعصب، قاضیان و مفتیانی که با استفاده از مقام روحانی خود کار های ناشایست میکردند و احکام دین را جعل نموده و در خدمت سلطان واشراف وقت سر فرود می آوردند، سخت مورد نکوهش قرار گرفته اند.او پیوسته در دیوانش از فقها لقبان خراسان و ماورا النهر شکوه و ناله میکند و بر آنست که فقها لقبان و متعصبین، هرگز در پی حقیقت نبوده، بلکه در پی امیال پست و حقیر خود میباشند و جز پر کردن جیب و بغل خویش هیچ هدفی نداشتند. از همین سبب است که او فقهای رشوت خوار را چنین مذمت مینماید :

             ای ترا در کار دنیا بوده دست افزار دین

                                       وی تو از دین گشته بیزار و زتو بیزار، دین

    ای به دستار و به جبه گشته اندر دین امام

                                         ترک دنیا کن که نبـــود جبه و دستار، دین

    ای لقب گشتــــه فــــلان الدین والدنیا ترا

                                        ننگ دنیـــایی و از نام تـــو دارد عار، دین

    و در جای دیگر میگوید:

    ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام و رشوت خوار

                                   که بی دینی است دین تو و بی شرعی شعارتو

    دل یچاره ای راضی نباشد از قضای تو

                                      زن همسایــه ای آمن نبـــــوده در جــوارتو

    ز بی دینی تو چون گبری وزند تو سجل تو

                                    ز بی علمی تو چون گاوی و نطق تو خوارتو

    چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق

                                       تـــو دجـــالی درین ایام و جهل تو حمارتو

    ترا درسر کله داری است چون کافر، ازان هر شب

                                         ببنـــدد عقـــد با فتنه، سر دستـــاردار تو

    چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل

                                        درین ملکی کـــه ماداریم، یرلیــغ تتـارتو

      بنابر عوامل چند که قبلا ذکر نمودیم، ادب دری در این دوره نیزمثل سده های گذشته به محیط دربار کشانیده شد و اکثریت شعرای متملق و مداح به خدمتگذاران سلاطین و حکام در آمدند. این دروغپردازان چابک و یکه تازان عرصه لفاظی و ستایشگری، با آنکه سخن سرایان بزرگی بوده اند، سخن را در خدمت درباریان قرار داده بودند. آنها بازار مدیحه سرایی را گرم ساخته، شاهان، وزیران، اعیان و اشراف، جنگها و پیروزی های آنها، شجاعت، سخاوت، عدالت و شادخوارگیهای آنها را به زبان شعر وصف میکردند. شاعران مداح به نیروی فصاحت و بلاغت شعری خود در بزرگداشت و تجلیل ممدوح از هیچگونه اغراق و مبالغه دریغ نمیکردند و در اشعار خود گاهی کاهی را کوهی و حقی را باطلی و باطلی را حقی جلوه داده و در صدد کتمان استبداد شاه و پامال کردن حقوق مردم و چشم پوشی از نیروی مردم مبادرت می ورزیدند. این گونه شاعران در مدح و توصیف پادشاهان و حکام تا آنجا مبالغت می کردند که « دریا را قطره ای از جود و کوه را آیتی از ثبات و آسمان را گوشه ای از میدان و کهکشان را گردیکران و ستارگان را گوی چوگان او می شمردند، آسمان ها را در آستان عظمت او به سجده می گماشتند و دریا ها را بر درگاه سخاوتش به دریوزگی وامیداشتند، مهر عالم افروز را بارای منیرش ذره ای و چرخ اخضر را با بساط رنگینش برگ تره ای میخواندند، دست و دلش را رشک کان و غیرت دریا میشمردند، با دقایق حیلت و لطایف جمل از زیر خاک بر اوج افلاکش برکشیده، پایش را بر فرق فرقدان می نهادند. » (5)

    سیف فرغانی چنین شاعران را مذمت می نماید و چهره حقیقی آنان را فاش می سازد. شاعر پرخاشگر ما به شاعران شعر فروشی که « شیفته غزل و عاشق مدح امرا بوده اند » طعنه می زند و به آنها هشدار می دهد که اگر بر طمع مال و جاه و جلال، چنین چاپلوسی کنند، نمیتوانند حکمت و معرفت را بدست بیاورند :

      سیف فرغانی بر خلاف مدیحه سرایان به این امر باور کامل دارد که شاعر در برابر مردم و ارشاد آن ها رسالتی عظیم دارد و در باره شعر مدحی که آنقدر در زبان فارسی رایج بود، تلخ ترین کلمات را به زبان می آورد. یعنی به صراحت می گوید که مدح امرا در حقیقت ظلم و ستمگری است و دل شاعر را تیره و تار میکند:

    هرکه را زین امرا مـدح کنی ظلم بود            خاصه امروز کـــه از عـدل نمانــد آری

    کژ روی پیشه کنی جمله تـرا یاد کنند             ور ره راست روی، هیچ نیــــابی یاری

    کله مــدح تو بر فرق چنین تاجــوران            راست چون بر سر انگشت بود دستاری

    صورت جان تو در چشم دل معنی دار           زشت گردد بــه نــکو گفتن بــدکرداری

    اسدالمعرکه خوانی که تو کسی را که بود            روبــه حیله گری یا سگ مردم خواری

    وگرت دست قریحت در انشــاء کوبـد            مـدح این طایفه بگذار وغزل گو، باری

    در جای دیگر رسالت و تعهد شاعران  را چنین بیان میدارد:

    شعر نیکو که خموشی است ازان نیکوتر         اگـرت دست دهـــد، نیـز مگــو بسیاری

    از ثنـــای امرا، نیک نگــــه دار زبــان           اگرچه رنگین سخنی نقش مکن دیواری

    مدح این قــــوم دل روشن تـــو تیره کند          همچــو او را کلف و آئینـه را زنــگاری

    شاعر از خرمن این قوم به کاهی نرسـد           گر ازین نقد به یک جو بـدهد خرواری

    شاعری چیست که آزاده ازان گیرد نـام           ننگ خــلق گر ازاین نـام نـداری عاری

    ظالمی را که همه ساله بود کارش فسق           بـــه طمع نام منـــــه عـادل نیکــوکاری

    ودر جای دیگر میگوید:

    مدح مخلوق مکن تا سخنت راست شود           کآب از همرهی سنـگ رود ناهمـــــوار

    شکر کن شکر کز فاقه نداری این خوف          که عزیز سخنت را به طمع کردی خوار

    سیف فرغانی انسانرا به بیداری، کار، فعالیت و تفکر فرا میخواند و برایش مقام عالی قایل میشود. او میخواهد که انسان ها نفس ها را بشکنند و خواهشات نفسانی خود را بکشند و به سوی اوچ پرواز کنند.  او بدین باور است که انسان میتوند به مدد خود و کسب دانش از طبیعت استفاده بکند و حتی آنرا به انقیاد خویش در آورد.

    سیف فرغانی قلمرو کار قصيده سرايي را به ستايشگری و توصيف طبيعت و ديار معشوق منحصر نمي بيند. از او شعری در مدح هیچکسسی از قدرتمندان روزگار به چشم نمیخورد، تنها دو قصیده در ستایش غازان خان (694 ـ 704 ق) سروده است. این قصاید نیز از نوع دیگر قصاید مدحیه شعرا نیست، بلکه شاعر در این شعرش نیز بجای مدح مبالغه آمیز که در آن روزگار مروج بود، بجای ستایش پادشاه را پندو اندرز میدهد. در حقیقت، برای او قصيده ميدان مناسبي است براي موعظه و اندرز گويي به ابناي روزگار که در آن جاي بسياري براي طرح انديشه ها و نظريه هاي اخلاقي و اجتماعي و سیاسی نيز هست. حکمت و موعظه داروي جهل آدمي است که در لحظه هايي که بيماري ناداني و بي خبري گريبان او را ميگيرد ـ بکار مي آيد. ( 2)

    ویژگی دیگر شعر سیف الدین محمد اینست که در آثار او نشانی از یأس و نومیدی و درونگرایی دیده نمیشود، شعر او صدای بیداری است. «تاروپود سخن و شعر او چنان با تعهد عالمانه و عمل متهورانه تلفیق و عجین شده است که هرگونه رنج و حرمان و صعوبت و دشواری را در راه مبارزه با اهریمنان شر و بدی برای پیکارگران معدلت خواه هموار میسازد. نقدهای اجتماعی او چنان است که هنگامی که فریادها و ضجه های مظلومیت آزادگان حق پرست، در زیر شکنجه های دژخیمان از اعماق سیاه چالهای تاریخ بگوش میرسد، باز آنها را تشجیع به مبارزه میکندکه جهان درگذر است و صبح پیروزی نزدیک و کاخهای پوشالی ظلم و ستم در شرف نابودی است. او نوید میدهد، امید می پراگند که هرچند عربده های مستانه و گوش خراش پلیدان گرگ صفت روح و قلب مجروحرنجدیدگان تاریخ را میگدازد، اما سرانجام خورشید عدل و داد، تیرگی ظلم و تباهی را از بین خواهد برد و آنگاه که چهره زیبای حق و حقیقت از آنسوی افق رخ مینماید، نکبت شبهای تار در پس ابرهای سیاه و متراکم ناپدید خواهد شد». (2)

             شباهت بيان و انديشه سیف فرغانی با سخنان نويسندگان و شاعران معاصر وامروزی، گاهي آدمي را به شگفتي و اميدارد و نشان ميدهد که روح وقاد وی زود تر از هر شاعر و نويسنده ديگر به سراغ انسانیت و پرخاشگری در برابر مظالم و ستمگری رفته و از سخن رستاخیزی بپا ساخت تا آزادی و حیثیت انسانی را متحقق سازد و از ادبیات به مثابه حربه یی مؤثر در مقابل ابزار سرکوب عمال جور و فساد استفاده کند. پیام رهایی بخش و بندبگسل و نجات دهنده او در آن روزگاران ندای رحمتی شد برای مردمی در اعماق تاریکیها و گمراهی ها غوطه ور شده، مردمی که در یک واپس گرایی همه جانبه همه چیز خود را باخته بودند. او انسانها را به مبارزه و امید فرامیخواند و تأکید دارد که آتش ظلم و استبداد همیشه فروزان نخواهد ماند:

    بزن شمشیر غیرت زان میــاندیش          کـه همت های مردان جـوشن تست

    کمنــــــد رستمی انـــــدر چه انداز          خلاصش کن که در وی بیژن تست

    تو در خوف از خودی از خود چورستی          ازان پـس کام شیـــران مـأمن تست

    دل کس زین سـخن قـــــوت نگیرد          کــــــه یاد آورد طبـع کـــودن تست

    ز دشــمـن مملکت ایمـــن نـگــردد          به شمشیری کــه از نرم آهـن تست

       بدین ترتیب می بینیم که سیف الدین محمد فرغانی با زندگی عارفانه و افکار و اندیشه های عمیق عرفانی و شخصیت معنوی سترگش در رشد و انکشاف ادبیات عرفانی فارسی ـ دری نقش عمده ای داشته است. کار و آفرینش ادبی او، در دورانی که هرگونه ابتکار و ابداع ادبی در اثر قشریگری و خشک اندیشی عده ای از افراد دگم اندیش و متحجر بدعت تلقی شده و مورد تردید بخش اعظم جامعه واقع میگردید، واقعا شیوه جسورانه ومتعالی بشمار میرود.

       از بررسی اشعار او به این نتیجه میرسیم که وی یکی از شاعران پیشکسوت ادبیات پربار و غنامند دری بوده در تبلور اندیشه های عرفانی و تصوفی در شعر دری و متداول کردن اشعار سیاسی و اجتماعی در ادبیات دری نقش بزرگی را ایفا کرده است. زبان تند و صریح و انتقادات کوبنده، پیام بزرگ انسانی و رهایی بخش، مبارزه طلبی، عواطف انسانی و مردم دوستی  و بانگ رسای بیداری در سراسر دیوان این شاعر وارسته به نحو چشمگیر، آشکار و هویداست. این اشعار پرخاشگر و آموزنده در تذکیه نفس و صفای باطن و تهذیب اخلاق و تقویت نیروی ایمان مردم نقش حیاتی داشته غبار یأس و نومیدی را از دل و جان انسانها میزداید. افزون بر این اشعار این شاعر آزاده اوضاع اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حال و احوال مردم آن روزگار را بخوبی ترسیم مینماید. از این جهت شعر و کلام سیف الدین محمد از ارزش بزرگی برخوردار است.

       پوهندوی محمدصالح راسخ

    استاد فاکولته ادبیات وعلوم بشری

                  مآخذ و منابع:

              1ـ انوشه حسن و دیگران. دانشنامه ادب فارسی (ادب فارسی در آسیای میانه) جلد اول، سازمان چاپ و

                   انتشرات، تهران: 1380، ص 538.

    2 ـ  تبریزی، محمدرضا، سیف الدین محمدفرغانی قهرمان عرصه سخنوری، چاپ اول، انتشارات

       اینشتین، تهران :1375، صص 22، 26.

    3 ـ ریپکا، یان. تاریخ دبیات ایران. ترجمه عیسی شهابی، چاپ دوم، شرکت انتشرات علمی فرهنگی،

    تهران:1382، ص 365.

    4ـ زرین کوب عبدالحسین. از گذشته ادبی ایران. چاپ اول، موسسه انتشارات بین المللی الهدی، تهران:

                    1375، ص 361.

    5 ـ ستوده هدایت الله. جامعه شناسی در ادبیات فارسی، انتشارات آوای نور، تهران:،1387، ص 65.

                6 ـ صفا،  ذبیح الله. تاریخ ادبیات در ایران، جلد سوم، انتشارات فردوس، تهران: 1366، ص 342.

    7 ـ فرغانی، سیف الدین محمد. دیوان، به کوشش ذبیح الله صفا، انتشارات فردوسی، چاپ دوم، تهران:

     1364 .




    بازدید ها:

    2 پاسخ ها به “بازتاب اوضاع اجتماعی در دیوان سیف الدین محمدفرغانی”

    1. M.Qasim IBADI گفته:

      سلام محترم اوستاد محمد صالح راسخ “ییلدیریم” سپاس از معلوماتی که نه تنها از شاعر گران قدر ارایه کردید بلکه تصاویر دورۀ شاعر را نیز کشیدید که پر از تشنجات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود. واقعا استیلای مغول هم از نگاه سیاسی و هم از نگاهی فرهنگی نه تنها برای جهان اسلام بلکه بر تمام دنیا آفتی کبیری بود…

    2. نیلوفر گفته:

      سلام بینهایت از مطالب ارزشمندتان ممنونم. ان شاء الله حق نگهدارتان باشد.

    درج یک دیدگاه